در جستجوی انسان از دست رفته
انسان شناسان در آخرین یافته های خود به این مطلب پی برده اند که این انسان در زمان گمشده است.
هرگز تصور نمی کردم حجم نبودنت آنقدر بزرگ باشد
که زندگی را اینچنین برایم تنگ کند !
آرام روی
نیمکت توی پارک نشستم. امروز اولین روز بود، اولین روز سال سی ام. عجیب تر،
تنهاتر، غمگین تر و سخت تر از همه ی اولین روزهایی که تا کنون گذشته بودند. امروز
سلول های متورم شده ی مغزم باز هم با زمان مواجه شد، با حرکتش، با صبرش، با آرامش
اش، با بیگانگی اش و از همه بدتر با بی رحمی اش. زمان بی رحم ترین است. سیگاری
روشن کردم. ساعت ها بود که نشسته بودم. باز هم نفهمیدم با دردهام باید چه کنم، باز
هم نفهمیدم با همه آرزوهایی که همچنان آرزو مانده اند باید چه کرد، امروز بیشتر
نفهمیدم که با خاطراتم چه کنم، امروز بیشتر از همیشه نفهمیدم که خاطراتم از جان من
چه می خواهند. دیگر تحمل این نفهمیدن هام را نداشتم، از خودم برخاستم و آن طرف
نیمکت نشستم. حالا خودم نبودم، آن دیگری شده بودم. کنار خودم نشسته بودم و حالا
دیگر خیلی چیزها را نمی فهمیدم. ذهنم را درک نکردم، حافظه ام را اصلن درک نکردم.
دیگر ذره ای خاطراتم را نفهمیدم و بیشتر و بیشتر نفهمیدم که در کجای جهان خویش
هستم. فقط می دانستم در کنار خودم نشسته ام و سیگار می کشم. دیگر چیزی از آرزوهایم
نفهمیدم، اثری از خواسته هایم ندیدم، اصلن دیگر چیزی نمی خواستم، نمی خواستم جای
خاصی باشم، نمی خواستم در کنار کسی باشم، هیچ چیزی نمی خواستم. اینجا بود که دیگر
نه دردی بود و نه غصه ای، سبک، خالی، بدون هیچ حسی. که خسته شده بودم، از تمام
خواسته هایی که همیشه داشته ام و چون داشته ام همیشه جای چیزهایی خالی بوده. دیگر
خسته شده بودم از چیزهایی که همیشه نبوده اند. دیگر از همه ی آنهایی که سال ها بود
بودنشان را می خواستم، اما همیشه وزن سنگین نبودنشان را به دوش کشیده بودم خسته
شده بودم. بس بود. همینطور که با بی اعتنایی در کنار خودم نشسته بودم زندگی را
دیدم، خود خودش را، چیزی کم نداشت، همانی بود که بود، ناب. و آنجا
تازه فهمیدم من آن دیگری نیستم که در کنار خودم روی نیمکت توی پارک نشسته ام و
سیگار می کشم. من خودم بودم و او آن دیگری بود. سیگار را که نه، اما کیفم را
برداشتم، آرام برخاستم و بی آنکه نگاهی به پشت سر بیندازم آرام آرام گریختم.
مدتی بود در تصور یافتن گمشده هایم در زیر درخت آلبالو بودم،
چند شب پیش این درخت را یافتم، ذره ذره زیر آن را گشتم
هیچ نیافتم!
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.
خورخه لوییس بورخس
| Design By : Pichak |


