تبليغاتX
در جستجوی انسان از دست رفته
انسان شناسان در آخرین یافته های خود به این مطلب پی برده اند که این انسان در زمان گمشده است.

 

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد                   بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد


کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست            حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد       


دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت             رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد


روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید            زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند                گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد


دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد              نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد


دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت               بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد


آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است          اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد


سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی           اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد


کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید               شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی           بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد

 

نمی دونم شاعرش کیه!

اما دستش درد نکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 5:29  توسط میثم خدادادی | 
 

صمیمیت های ما ، در حال مرگ هستند،

 

می ترسم از روزی که با موهای سپید در پارک

 

به دنبال این لحظه های ناب بگردیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 1:14  توسط میثم خدادادی | 

 در زمان های دیگر سخن از این بیماری بسیار گفته اند. اما در زمانه ی ما باید از این بیماری، متناسب با خصوصیات انسان هایش حرف زد، چرا که روح زمان در تولید ویروس این بیماری نقش دارد. انسان شناسان، این بیماری را خطرناک ترین و مهلک ترین بیماری در میان انسان ها دانسته اند. ویروس این بیماری مستقیم به روان انسان حمله می کند. روش های انتقال این بیماری کاملا مختص به خودش بوده و نمی توان با روش های پیشگیرانه ی معمولی جلوی انتقال آن را گرفت. حتی قرنطینه نیز نمی تواند از مبتلا شدن جلوگیری کند. ویروس این بیماری بدون وجود هیچ چیزی یا انجام هیچ کاری انسان را مبتلا می کند.

افراد زیر به سرعت به این بیماری مبتلا می شوند:

 - افرادی که در همه ی عمر به فکر همه چیز هستند به جز خود

 - افرادی که آگاهی ها و تجارب خود را برترین می دانند.

 - فیلسوفان و روانشناسان و ادیبان و شاعران و نویسندگانی که بزرگ ترین هدف شان فهم و شناخت خود نیست.

 - فیلسوفان و روانشناسان و ادیبان و شاعران و نویسندگانی که به عدم وجود هیچ گونه مطلقی در این جهان پی نبرده اند.

-  افرادی که قوانین و تعاریف معتبر در یک زمان را، معتبر برای همه ی زمان ها می دانند.

 - افرادی که قوانین و تعاریف معتبر برای خودشان را، معتبر برای همه ی آدم ها می دانند.

 - افرادی که به بلوغ روانی نرسیده اند.

 - افرادی که نادانی خود را به عنوان یک انسان زمانمند، در نیافته اند.

 - افرادی که موجودیت زمان را درک نکرده اند، و هنوز نفهمیده اند که زمان، آگاهی ها و دانایی های انسان را اندازه دار کرده است.

 - افرادی که با دریافت و فهم قطعه ای آگاهی، تصور دریافت و فهم همه ی آگاهی را دارند.

 

نشانه های وجود بیماری:

- من همه چیز را بهتر از هر کسی می دانم.

- من خیلی چیزها را بهتر از خیلی های دیگر می دانم.

- من آدم خوبی ام، بقیه زیاد خوب نیستند.

- من دانا هستم، اما بقیه به اندازه ی من دانا نیستند.

- من انسان بزرگی هستم.

- من داناترین هستم.

- من درست می گویم، دیگران درست نمی گویند.

- نگرش ها و تحلیل های من درست است، نگرش ها و تحلیل های دیگران خیلی درست نیست.

- من همه چیز را بهتر از بقیه درک می کنم.

- شیوه ی اندیشیدن من درست و منطقی است، اما شیوه ی اندیشن بقیه خیلی درست نیست.

- من پاک تر از بقیه هستم.

          

تفاوتی نمی کند انسان در چه وضعیت و جایگاهی حضور داشته باشد،

وجود هر کدام از این نشانه ها، وجود بیماری را اثبات می کند.

احتمال این وجود دارد که نشانه های این بیماری بیش از این ها باشد.

 

عوارض بیماری :

* پناه بردن به بعضی واقعیت های صرفا ذهنی و دور شدن از واقعیت های عینی ، که این روند به دلیل محدود کردن داده ها و در نظر نگرفتن بسیاری موارد عینی، منجر به تولید نتایج اشتباه می شود. چنین نتایجی، بدون آنکه درست و غلط معینی را متصور شویم، انسان را دچار انتخاب های نادرست می کند.

* این بیماری توان درک کردن و لذت آن را از انسان می گیرد. انسان مبتلا، به دلیل محور و مرکز پنداشتن خود، دیگر نمی تواند دنیای خارج از خود را به صورت درست و منطقی درک کند. این انسان خودش را معیار می پندارد و روان آلوده اش، اجازه ی درک و همدلی با دیگران را به او نمی دهد.

* انسان مبتلا به این بیماری، دوستی ها و صمیمیت های خود را از دست می دهد. چنین انسانی اصلی ترین و مهمترین عامل در صمیمیت که همان درک طرف مقابل است را ندارد.

* انسان مبتلا، نمی تواند در زندگی خود موفقیت های بزرگ کسب کند. این انسان به دلیل واقعی ندیدن اندازه های خود، دیگران و بقیه مواردی که می توانند موجود باشند، معمولا معادلات نادرستی به همراه خود دارد.

 

همه ی انسان های کره ی زمین در معرض ابتلا به این بیماری هستند،

به جز کسانی که از نادانی بی قید و شرط خود در جهان اطلاع یافته اند.

 


دوست عزیزم، ازت خواهش می کنم تو هم اگه چیزی می دونی که می تونه به شناخت بیشتر

این بیماری کمک کنه، حتما بگو. این کارت نه تنها من رو به شدت خوشحال می کنه، ممکنه باعث

نجات جون خیلی ها بشه.

اگر هم با قسمتی از مطالبم که بالا نوشتم موافق نیستی،

با داشتن توجیه مناسب و منطقی نظرتو بگو. مطمئن باش خوشحال می شم.

ممنون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 3:44  توسط میثم خدادادی | 
 

زندگی مجموعه ای از اتفاقات مختلفه، اتفاقاتی که گاهی خیلی غم انگیز جلوه می کنن، و گاهی هم خیلی خوشحال کننده هستن.همه ی اتفاقات زندگی داخل این مجموعه ی بزرگن و این وسط یه جایی جا دارن. اما گاهی پیش میاد که اتفاق شگفت انگیزی می افته، خیلی شگفت انگیز. شاید اتفاقات شگفت انگیزه تو این زندگی خیلی زیاد باشن، اما ذهن ما ظاهرا فقط قادر به درک بعضی از اوناست.

این اتفاقات رو من دیدم ، تو هم حتما دیدی ، همه می بینن، حالا یکی بیشتر می بینه، یکی کمتر.

اما چرا یادمون میره؟ چرا یادمون میره که تو این جهان اتفاق شگفت انگیز هم می افته؟ چرا یادمون میره که ما آدما می تونیم تو زندگی یه نقش شگفت انگیز بازی کنیم؟ نقش شگفت انگیزی که پدیده های شگفت انگیز رو می سازه.

یکی دو ماه بود مریض شده بودم. به یه بیماری خطرناک. من آلوده به ویروس مهلکی شده بودم. تو این یکی دو ماه، این بیماری، شگفت انگیز بودن زندگی رو از من گرفته بود و ذره ذره داشت خردم می کرد.

اما امشب باز هم اتفاقی افتاد و به من یادآوری شد که زندگی می تونه خیلی شگفت انگیز باشه، و یادآوری شد که این شگفت انگیز بودن خیلی زیاد وجود داره، فقط کافیه بتونیم خوب ببینیم.

این یکی از تجربه های منه، نه نصیحته، نه قانون. هر کس می تونه نتیجه ی مختص به خودش رو بگیره :

ما آدما اگه از خودمون مراقبت نکنیم مبتلا می شیم، به غم، به روزمرگی، به تنبلی و کرختی، به خوب ندیدن، به خاکستری دیدن رنگی ها و به هزارتا کوفت و زهر مار دیگه. و من در حالی باز هم به این بیماری مبتلا شدم که سال هاست می شناسمش و با اون آشنایی دارم و سال ها پیش بارها به اون مبتلا شده بودم و بارها خودم رو از شرش نجات داده بودم. و باز هم یادآوری شد که اگر ذره ای مراقبت کم بشه، ویروس این بیماری وارد موجودیت انسان میشه ، و اولین آسیب این بیماری، عاجز شدن انسان از درک یک زندگی غیر تکراری ست.

 

 خواهش می کنم هر کس مراقب خودش باشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:26  توسط میثم خدادادی | 

 ما آدم ها موجودات خودخواهی هستیم. نه تنها خودخواهیم، بلکه حسود، قدرت طلب، و مملو از طمع نیز هستیم. به جای اینکه بزرگی رو در درک همدیگه نشون بدیم، مدام سعی می کنیم اون رو در نقد همدیگه به دست بیاریم. و آگاهی هم نداریم که ریشه ها و انگیزه های این نقدها از کجاست.

سهراب عزیز، زندگی فعلا رسم خوشایندی نیست. در این رسم ناخوشایند، بزرگی از خرد کردن و متهم کردن آدم ها با برچسب انتقاد، فریاد زدن دانسته های نسبی و ناچیز و مطلق دانستن آن ها، تعریف شخصیت دیگران در قالب ها و تعاریف ذهنی خودمان و ، . . . به دست می آید.

ای کاش نقدهایمان، پوشاندن کاستی هایمان نباشند.

این درد بزرگی ست، بسیار بزرگ، که صحبت از انسان و رفتار و صداقت و اخلاق و ادبیات و فلسفه و احساسات و اکتشافات درون و تجربیات باشد، اما صرفا، همه ی این حرف ها تنها فریاد آن چیزهایی باشند که وجود ندارند.

درد بزرگی ست که همه ی این سخن ها و حرف ها و جملات قصار، نشانه ی بزرگ بودنی تلقی شود که نیست.

درد بزرگی ست وقتی مسائل و مباحث انسانی دست مایه و ابزاری می شوند برای به دست آوردن بزرگی. بزرگ بودنی که وجود ندارد و برای همین است که برای به دست آوردن آن بزرگی، این همه دست و پا زده می شود.

درد بزرگی ست که از خود نپرسیم، آیا آن چیزی را که می خواهیم نقد کنیم فهمیده ایم؟ اصلا فهمیده ایم واقعا چه چیزی را می خواهیم نقد کنیم؟ واقعا می شود چیزی را که درست نمی دانیم چیست و شناخت کاملی نسبت به آن نداریم نقد کرد؟

و آیا نمی دانیم در این دنیای نسبی، همه ی شناخت های انسان نسبی است و انسان هرگز نمی تواند شناخت کامل و مطلقی درباره ی پدیده ها به دست آورد، و آیا انسان پیچیده ترین موجودیت این هستی نیست؟

و چه راحت یکدیگر را به باد نقد می کشیم، و از خود نمی پرسیم که مگر چقدر نسبت به شخصیت مقابل شناخت داریم؟ آیا درک و شناخت ما آنقدر زیاد است که مجاز به نقد هستیم؟ ، آیا به حدی شخصیت مقابل را درک کرده ایم و فهمیده ایم که حال می توانیم نقدش کنیم؟ یا عمل ما تنها یک فرافکنی ست با برچسب نقد؟ ؟؟؟؟

 ،

آه ، ای صداقت ، حضورت گرما بخش است.

از زندگی ی بدون تو بیزام.

از زندگی مملو از برچسب های روشنفکرانه و متفکرانه بیزارم.

 ،

ای کاش بتوانیم همیشه، درک کردن را بیشتر از نقد کردن بلد باشیم.

ای کاش بتوانیم همیشه، اول درک کنیم، بعد نقد کنیم.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 0:19  توسط میثم خدادادی | 

 بازم باید راه حل پیدا کنم، پیدا می کنم، حتما، آنقدر می جویمش تا یافت شود، مثل همیشه. من پذیرفتم، پذیرفتم که زندگی یعنی یافتن همین راه حل ها، تشخیص وضعیت و یافتن یک راه درست از راه های غلط در آن وضعیت

برای من تکه ی بزرگی از معنای زندگی در صمیمیت نهفته است. زندگی یعنی صمیمیت، یعنی درک صمیمیت، یعنی تولید صمیمیت، یعنی حفظ صمیمیت، یعنی مبارزه برای صمیمیت، مبارزه برای اثبات صمیمیت. وجود این حس از منظر من جنبه ای از تعالی ست. و زندگی من یعنی انتشار این حس، حس زیبای باهم بودن، حس زیبای در کنار هم بودن. زندگی یعنی مبارزه برای زنده نگه داشتن این حس، برای بقایش، بقای آنچه مقدس و زیبا می دانمش.

و زندگی یعنی تلاش، یعنی پشتکار، یعنی گذران، یعنی درد شنیدن و زجر دیدن، یعنی درد کشیدن و زجر کشیدن، یعنی چشیدن، چشیدن دردها، چشیدن حس ها، چشیدن دوستی، چشیدن صمیمیت، خرد شدن، ذره ذره آب شدن، از درون سوختن، غصه خوردن، زندگی یعنی گاهی فراموش کردن زمانی که در آنیم، یعنی فراتر رفتن از این زمان دنیوی تکراری دو دو تا چهارتایی، یعنی خنده ها، خنده های بی مانع و بی چارچوب، یعنی اشک ها و گریه ها، یعنی بغض، و تجربه ی یک احساس، احساس باهم بودن و در کنار هم بودن، و یعنی همه ی اینها، و همه ی اینها یعنی مجموعه ی بزرگی از تضادها، تضاد بین درد و حسی زیبا.

کاری نمی شود کرد، زندگی برای انسان همین است.

و برای رسیدن به «برای هم بودن و یا، بودنی برای هم» باید از این گذرگاه گذر کرد.

و زندگی یعنی آه، آهی که در همان زمان هایی که در اتاقت، تنها،  نشسته ای و با خودت خلوت کرده ای با اشک در می آمیزد، چنان که گویی آهی و اشکی شده ای و دیگر هیچ. آه و اشک برای باروری همین تضادها در تو.

کاری نمی شود کرد.

که تو برای آنان بوده ای، که تو برای پاسداری و حراست از حس ت و اعتقادت، که اصلا حضورت برای آنان، برای تو همان تقدس و زیبایی بزرگ زندگی ات بوده و هست، و البته این را نمی دانی که هدف به دست آوردن تقدس و زیبایی است، و یا در کنار هم بودن و برای هم بودن و همان حس صمیمیت. شاید هدف فقط همین حس باشد. اما آنقدر تجربه ی لذت بخشی است که ناخودآگاه دوست داریم به آن رنگ تقدس بدهیم، که البته شاید چنین هم باشد. از منظر شخص من، وجود این حس هم مقدس است، هم زیبا.

اما درد آه و اشک برای کسی یا کسانی که گمان می برند تو برای خود بوده ای.

سکوت می کنی، در اتاقت، در خلوت ات، در خودت، در فکرت، در درونت، دردت می گیرد، درد دارد، این درد سنگین است، فشارت می دهد،

تو برای خود نبوده ای

با درد و خرد شدن و زجر و آه و اشک نمی شود کاری کرد، هستند، گاهی می آیند، خودشان می آیند، بدون دعوت، نیازی به دعوت ندارند، خودشان صاحبخانه اند.

با اینان نمی شود کاری کرد، می آیند و می روند، اما باز هم باید بجنگی، باید به میدان جنگ بروی، جنگ برای اثبات همانی که مقدس و متعالی می دانی اش. جنگی که هرگز پیروزی مطلق ندارد. اما باید بجنگی، باید حس ات را ادا کنی، باید وظیفه ات را انجام دهی، باید لذت پر دردت را ببری، هر روز زیباتر از روز قبل، می دانی باز هم نیش ات می زنند، اما تو باید کار خودت را بکنی. وظیفه ی تو رساندن است، رساندن آنچه خود به آن رسیده ای، تا روزی دیگران هم برسانند. وظیفه ی تو انتشار نوعی بودن، بودن خود واقعی مان در کنار هم، همان بودنی صمیمانه است. بودنی که هر کس بتواند زندگی و حضوری صادقانه و زیبا را در آن تجربه کند، تجربه ای که می تواند ما را با آنچه هنوز در خود آشنا نشدیم آشنا کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 6:1  توسط میثم خدادادی | 

ای کاش همه ی اینا دروغ باشه

نمی دونم طاقت میارم یا نه

تموم اون زمانایی که داشتم به آگاهیم اضافه می کردم ، حالیم نبود دارم چه کار می کنم

حالا فهمیدم، حالا فهمیدم چه غلطی می کردم. حالا فهمیدم که تو تموم اون لحظه ها داشتم تیشه به ریشه ی شادی هام می زدم

یه غم برام مونده به اندازه ی همه ی هستی

یه تنهایی بی سابقه، هیچکی نمی تونه درک کنه،

کاش همه ی اینا دروغ باشه

یه تنهایی بزرگ که البته کمترین و کوچیکترین ثمره ی این دانستنه

اون چیزایی رو که نباید می فهمیدم فهمیدم

کاش مسئله ی به این غم انگیزی، انقدر غم انگیز نباشه

کاش تنهایی به این بی انتهایی، انقدر بی انتها نباشه

کاش نتیجه ی به این درستی ، انقدر درست نباشه

کاش غم به این بزرگی، انقدر بزرگ نباشه

ای کاش جهانبینی به این محکمی ، انقدر محکم نباشه

حالا با غم به این بزرگی چه کنم؟

. . .

هرگز چنین غمگین نبوده ام . . .

 

هرگز چنین غمگین نبوده ام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 4:5  توسط میثم خدادادی | 
 

این قضاوت ها از نزدیکترین ها و

این  شکستن ها و

این غم ها و

این سختی ها و

این تنها شدن ها و

این اشک ها و

این . . .

که چیزی نیستن

من ناپاک نزیسته ام هرگز ،

همیشه صادقانه ، آدم ها رو دوست داشتم،

همچنان صادقانه دوستشان خواهم داشت

در عمق صمیمیت ها و دوستی ها لذت زیبایی نهفته ست،

آن را به هیچ چیز نخواهم فروخت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:35  توسط میثم خدادادی | 

سلام

آقای باقرزاده، به عهده ی خودم دونستم چندتا نکته رو بهتون بگم. شما در مورد نوع نگرش و نتیجه گیری تون نسبت به این مسائل صاحب اختیار هستید و می تونید هر طور دوست داشته باشید فکر ، نتیجه گیری و عمل کنید. اینجا هم به مانند بقیه ی زندگی، شما خود مسئول نگرش، فکر، نتیجه گیری، تصمیم گیری و اعمال تون هستید. در صحبتی که چند هفته ی گذشته با شما انجام شد، از هدف های حضورم در مجموعه شما گفتم. نمی خواهم بگویم دروغ گفتم، اما دلایل بیشتری وجود داشت. من همیشه در جستجوی تجربه ی جدید هستم، اما هدف از حضور من در مجموعه شما رازگشایی از یک معما بود، معمایی که مدت ها مشغولم کرده بود. این معما را می شود به صورت یک معادله به این صورت کلی طرح نمود: آقای باقرزاده که به این شدت داره زحمت می کشه - و بعضی های دیگه هم در این مجموعه زحمت زیادی می کشن - ، چرا بعد از گذشت چند سال -به گفته ی خودش 12 سال- هنوز کوچکترین موفقیتی کسب نشده؟ و نکته ی غیرطبیعی دیگری هم در میان بود: چرا به این شدت برای این آقا اتفاقات بد می افته؟ تعدد این اتفاقات به طرز شدیدا عجیبی غیر طبیعی بود. در مسیر حرکتم به سمت فهم بیشتر مکانیزم هستی، تصمیم گرفتم وارد مجموعه بشم تا با یافتن علت ها، معادله رو حل و ابهام رو نابود کنم. این معادله بی شک داده های دیگری هم داشت که آنها را نمی دانستم و به خاطر نداستن همین ها بود که دلایل نرسیدن شما به موفقیت، و همچنین اتفاقات ناخوشایند زندگی تون رو نمی فهمیدم. خوشبختانه در هفته ششم، رازگشایی از مسئله واضح، و نتیجه برایم به قطعیت نزدیک شد.

دقایقی بعد از مشاجره ی آخرین روز حضورم در مجموعه، از روی عصبانیت می خواستم بعد از ظهر همان روز در حضور همه ی افراد مجموعه، با گفتن ریز ریز مشاهداتم، روشن کردن مسیر جاری، و همچنین روشن کردن پارادکس های شخصیت شما، تکلیف مجموعه رو همراه با شما روشن کنم که البته بعد از چند ثانیه به اشتباه بودن خواست از روی عصبانیت خود پی بردم. از یک طرف مجموعه محل کار آدم هایی بود که به اونجا امید داشتن، از طرف دیگه شما رو که اصلا در نظر نگیریم، تا الآن، آدم های زیادی برای اون مجموعه زحمات زیادی کشیدند و از طرف دیگه دلم براتون سوخت. شما به کمک، نیاز بیشتری دارید تا به جنگ. با روند فعلی زندگی تون و فاسد بودن استراتژی زندگی تون، شما محکوم به شکست و ذره ذره در حال انهدام هستید. برخی از پرسنل مجموعه شما، انسان های زحمت کش و پاکی هستند که متأسفانه به دلیل حضورشون در کنار شما، آنها نیز هرگز به هیچگونه موفقیتی نخواهند رسید، و شاید از اثرات حضور همان هاست که شما هنوز به طور کامل نابود نشده اید.

نمی دونم تا کنون با واژه ی فرافکنی بر خورد کرده اید یا نه. این واژه رو براتون تعریف می کنم: فرافکنی یعنی پرتاب کردن و نسبت دادن بدی های درون بر روی دیگری. شما تا کنون به وفور از این کارکرد روانی استفاده کرده اید، بدون آنکه بدانید: وجدان شما برای منزه ساختن روان، مدام در حال خارج کردن و نسبت دادن بدی ها به دیگران است. از آنجا که شما در بیان قدرتمند هستید، وجدان شما توانسته است از طریق ابزار بیان به آسانی به ذهن و آگاهی شما القا کند که واقعا دیگری ست که مشکل دارد نه خود شما. نقابی که برای خود ساخته اید، قدرتمند است، آنقدر که خود شما هم باور کرده اید شخصیت اصلی شما واقعا نقاب شماست. اما نقاب شما، همان که همه می شناسند یک چیز است و واقعیت درونی شما چیز دیگری است.

دلیل اصلی وضعیت شما و مجموعه تون، به هیچ عنوان و در هیچ زمانی دیگران نبوده اند.

دلیل اصلی وضعیت شما و مجموعه تون، خود شما یعنی شخص باقرزاده بوده و هست.

خائن اصلی به شما و مجموعه ی شما، نه دزدان و نه شاکیان، و نه هیچ کس دیگری نبوده است، خائن، خود شما بوده اید. شمایی که انرژی ها و زحمات پرسنل تون رو به انواع مختلف هدر دادید و این انرژی ها رو جای دیگری غیر از جایی که باید خرج بشه خرج کردید. شمایی که با ساخت انواع حاشیه ها در کار، مدام مانع تراشی کردید و پی در پی حرکت مجموعه رو از مسیر اصلی خودش خارج کردید. شمایی که با نداشتن تخصص مدیریتی نتونستید مجموعه رو از مسیر سالم حرکت بدید و مدام توی مجموعه خرابکاری کردید.

اگر کسی می دانست پرتاب گوشی تلفن در کجای علم مدیریت آمده، لطفا به من هم بگوید.

اگر کسی می دانست مدیری که دائما مخزنی از استرس و ناراحتی و کلافگی و عصبانیت است، چگونه خواهد توانست مدیریت کند لطفا به من هم بگوید. قطعا از کسی جواب سوال ها را دهد تشکر خواهم کرد.

مجموعه ای که مدیرش در طول ساعات روز ناگهان برای مدتی غیب شود، مجموعه ای که پرسنل اش به دلیل عصبانیت مدیر جرأت نکند سوال اش را بپرسد، مجموعه ای که دست پرسنل اش به دلیل عصبانیت مدیر و استرس حاصل شده بلرزد، و مجموعه ای که مدیرش ادعای 12 سال تجربه را دارد، اما هنوز توانایی انجام ساده ترین کارها را ندارد چگونه خواهد توانست موفق شود؟؟

وضعیت فعلی مجموعه، وضعیتی متناسب با آگاهی ها و توانایی های مدیرش است. طبیعی است که چنین مدیری برای تبرئه ی خود مدام به دنبال شخصی می گردد که ضعف ها و کمبودها را به گردنش بیندازد.

نمی شود گفت متأسفانه، چون این یک مکانیزم طبیعی است. شما با روند فعلی تفکر و استراتژی زندگی تون هرگز در زندگی صعودی نخواهید داشت. موفقیت شما نه با تغییر پرسنل که با تغییر خودتون به دست خواهد آمد. زندگی بیرونی شما تنها تصویری از زندگی درونی شماست: نا منظم، مملو از تضاد، مملو از هرج و مرج، بدون هدف، یا به عبارتی مملو از هدف های متضاد، بدون اخلاق.

سخن بسیار است، کلام کوتاه کنم، با حل معمای فوق و رفع از ابهام موجود، پروژه ی حضورم در مجموعه به پایان رسید. این پروژه برای من موفقیت آمیز بود، به دلیل اینکه مرا به اهداف از پیش تعیین شده رساند. برای شما تغییر مسیر در زندگی و برای تمامی پرسنل مجموعه دوری از شما رو آرزومندم.

 

میثم خدادادی             

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 2:1  توسط میثم خدادادی | 
 

ناگهان نگاهم به نگاهش خورد.

 

 

خیره نگاهم می کرد

 

من نیز به او نگاه می کردم ، 

 

چند ثانیه ای گذشت

 

نگاهش دوستانه نبود ،

. . .

من هم رهایش کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 3:53  توسط میثم خدادادی | 
 

اگر هویت اصیل خود را در درون خویش و در پیشگاه خود بیابیم ،

 

دیگر نیازی به اثبات مکرر وجود آن نزد دیگران نخواهیم داشت.

 

در غیر این صورت

 

مجبور خواهیم شد در هر جایی به دنبال بزرگی و هویت گمشده ی خود بگردیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:50  توسط میثم خدادادی | 
 

هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند

و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند.

 

خیلی جالبه ، این دو تا جمله ی بالا رو می گم. چند روزه که شدیدا درگیرشونم.

 

یه قانون عمومیه که هیچ آسیبی به فردیت نمی زنه ،

یعنی این قانون عمومی هیچ تضادی با فردیت نداره

؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 2:43  توسط میثم خدادادی | 
 

گاهی اوقات تو ذهن آدم یه نگرانی یا یه دغدغه ، یا یه اضطراب ، یا هر چیز دیگه ای زندگی رو برا آدم زهر می کنه.  وجود این نگرانی یا هر چیز دیگه ای که اسمشو بزاریم تو ذهن ما کاملا قطعیه  ، یعنی ، یه چیزی هست که ما نگران شدیم ، یه چیزی هست که باعث سر درد یا شایدم معده درد ما شده ُ، بالاخره یه عامل ذهنی و روانی وجود داره. حتی اگه اسمشو بزاریم توهم ، باز وجودشو نمی تونیم ببریم زیر سوال ، چون وجود داره ، یعنی تو ذهن ما وجود داره. به هر حال نگرشی وجود داره که باعث این عکس العمل ذهنی ما شده.  اما . . .

تا حالا شده از خودمون بپرسیم ، این نگرانی یا هر چیز دیگه ای، که وجود داره و وجودش هم تو ذهن ما کاملا قطعی و واقعیه ، تو دنیای خارج از ذهن ما هم وجود داره؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 2:26  توسط میثم خدادادی | 

تو این دنیا هیچ قطعیت و حقیقت مطلقی وجود نداره. انسان هیچوقت نمی تونه در مورد هیچ چیزی به قطعیت و قانون مطلقی برسه. عامل اصلی در شکل گیری همه ی تفکرات، احساسات ، نگرش ها و نظرات انسان ، خود شخص انسانه.

 مثلا :                                          4 = 2 + 2

یه فرموله ساده ست. دو تا آیتم با هم جمع می شن و جواب مشخصه و اینجا آیتم دیگه ای هم وجود نداره. این فرمول 100 سال پیش درست بوده ، الآن هم درسته. می شه گفت بر پایه های دانش امروزی بشر ، فعلا همه این فرمول رو قبول دارن. اما وقتی انسان می خواد در مورد پدیده ای یا موضوعی ، نگرشی داشته باشه و یا تحلیلی بکنه ، قبل از مساوی ، یه آیتم دیگه ، یا یه ایکس جدید و بزرگ هم اضافه می شه که اون خود انسانه. انسانی که هنوز حتی برای خودش هم نا شناخته ست. انسانی که امیالش ، آرزوهاش ، تفکراتش ، منطقش ، گذشته و خاطراتش ، طرز بزرگ شدنش ، احساساتش ، خواسته هاش ، اهدافش ، و خلاصه وضعیتش ، منحصر به فرده و مثل هیچ کس دیگه ای نیست. یعنی

 <=       ایکس  = انسان

?  جواب ؟    =    ایکس     ×   پدیده یا موضوع مورد نظر         

 جوابی که بعد از مساوی قرار می گیره همون نگرشیه که انسان در مورد موضوع پیدا می کنه ، که نهایتا در این جواب ، خود این انسان عامل تعیین کننده و مهم بوده. نگرشیه که از این انسان سرچشمه گرفته. و همینطور نگرشیه که در مورد این انسان درسته ، و البته فقط در مورد همین انسان می تونه درست باشه ، چون ایکس هیچ انسانی برابر با دیگری نیست. بنابراین نگرش ها هم نمی تونه همیشه دقیقا مثل هم باشه. از اونجایی که همه ی آدم ها با هم فرق می کنن و هیچ کس مثل دیگری نیست ، به هیچ عنوان غیر طبیعی و غیر عادی نیست که نگرش های آدم ها با هم متفاوت باشه. و اصلا اگر جایی تفاوت اندیشه ها و نگرش ها نباشه ، اینه که آدم رو مشکوک می کنه.

اما یه چیز مهم: در یه صورت انسان می تونه جواب ها یا نگرش های درست تری داشته باشه و به یک نوع قطعیت نزدیک بشه. اونم اینکه وقتی می خوایم نظری یا نگرشی در مورد موضوعی داشته باشیم ، هر چه بیشتر بتونیم این ایکس رو به اندازه ی حقیقی خودش نزدیک تر کنیم ، جواب بعد از مساوی درست تر خواهد بود. یعنی هر چقدر انسان بتونه بیشتر خودش رو بشناسه ، نگرشی که می تونه در مورد موضوعات مختلف پیدا کنه درست تر خواهد بود. که البته این درست تر بودن هم فقط برای خود شخص ارزش و اعتبار داره.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 0:13  توسط میثم خدادادی | 

من کی ام؟ الآن چه سالیه؟ چه سالی به دنیا اومدم؟ تاریخ از کی شروع شده؟

آدما چقدر تاریخ خودشونو می دونن؟ اصلا تاریخ چی هست؟ چقدر آدم اومده و

رفته؟ من چندمی ام؟ الآن چه سالیه؟ من دارم چکار می کنم؟ چند سال دیگه

زنده ام؟ من دارم چکار می کنم؟ کار می کنم؟ پول در می آرم؟ چند سالمه؟

من دارم چکار می کنم؟ کتاب می خونم؟ فلسفه می خونم؟ داستان می خونم؟

شعر می خونم؟ الآن چه سالیه؟ من کجای تاریخم؟ راستی تاریخ چی بود؟

من دارم چکار می کنم؟ دارم به آدما کمک می کنم؟ چه کمکی؟ دارم وظیفمو

انجام می دم؟ کدوم وظیفه؟ من چند سال دیگه زنده ام؟ من کی ام؟ من کجام؟

 دارم چکار می کنم؟ دارم چت می کنم؟ با کی؟ دارم رمان می نویسم؟ چی

می نویسم؟ دارم مقاله می نویسم؟ در مورد چی؟ من کجام؟ دارم کجا می رم؟

اینجا کجاست؟ اینجا چکار می کنم؟ از اون اول ، از اون اوله اول چندتا آدم اومده

و رفته؟ من چندمی ام؟ دارم چکار می کنم؟ زندگی؟ زندگی چیه؟ اونیه که من

می گم؟ یا اونیه که تو می گی؟ یا اونیه که اونا می گن؟ زندگی چیه؟ ازدواج؟

فلسفه؟ پول؟ مسافرت؟ علم؟ مدرک؟ کار؟ تفریح؟ س ک س؟ کتاب؟ کارای خوب

و درست؟ درست چیه؟ غلط چیه؟ کی درست و غلطو ساخته؟ درست چیه؟

قانون شهر؟ نظر من؟ نظر تو؟ نظر یه عالمه آدم؟ نظر قاضی؟ بد چیه؟ خوب چیه؟

من بدم؟ یا خوبم؟ من کی بودم؟ الآن کی ام؟ چندمی ام؟ الآن کجام؟ اینجا

کجاست؟ اینا کی ان؟ اینا چی ان؟ چقدر دیگه مونده؟ الآن چه سالیه؟ تا الآن

چکار می کردم؟ زندگی چی بود؟ خدا چیه؟ خدا کیه؟ خدا همینه که اینا می گن؟

یا همونیه که اونا می گن؟ یا اصلا همونیه که اون یکی یا می گن؟ خدا اونه که تو

می گی؟ یا اونیه که من می گم؟ کی داره درست می گه؟ نکنه هیچکی درست

نمی گه؟ اصلا نکنه همه دارن درست می گن؟ زندگی چی بود؟ درست چی بود؟

کی داره درست زندگی می کنه؟ من؟ تو؟ اون؟ باید چکار کرد؟ چند سالمه؟

تا الآن چکار کردم؟ باید چکار کرد؟ کی داره درست می گه؟ باید چکار کرد؟ باید

موسیقی گوش کنم؟ باید کتاب بخونم؟ باید خداپرست باشم؟ باید فکر هم بکنم؟

باید پول در بیارم؟ باید کار کنم؟ نکنه باید شاعر بشم؟ یا شایدم فیلسوف؟ باید

روزنامه نگار بشم؟ باید داستان نویس بشم؟ باید فرار کنم؟ چرا؟ از چی باید

فرار کنم؟ از دست کی باید فرار کنم؟ شاید باید خودمو بکشم؟ چرا؟ مگه چه

مشکلی هست؟ اصلا مگه مشکی هست؟ مشکلی نیست؟ چرا بچه ها مشکل

ندارن؟ چرا هر کی یه چیزی می گه؟ تا حالا چقدر فهمیدم؟ اصلا چیزی فهمیدم؟

اصلا باید چیزی فهمید؟ اصلا می شه چیزی فهمید؟ من چقدر می دونم؟ بقیه

چقدر می دونن؟ اصلا همگی چقدر می دونیم؟ من اسیر شدم؟ چرا از اسارتم

خبر ندارم؟ چرا اسیر شدم؟ اسیر چی شدم؟ کی اسیرم کرده؟ کی اسیر شدم؟

اسیر کی شدم؟ یا چی؟ اصلا چه موقع اسیر شدم که خودم خبر ندارم؟ زندگی

چقدره؟ بزرگه؟ کوچیکه؟ تا کجاهاست؟ تا اونجاها که من فکر می کنم؟ یا تا

اونجاها که تو فکر می کنی؟ یا تا اونجاها که اونا فکر می کنن؟ کی داره درست

فکر می کنه؟ هیچکی؟ همه؟ اصلا درست چی بود؟ زندگی چی بود؟ تا حالا

چند نفرو دوست داشتم؟ تا حالا از چند نفر بدم اومده؟ چرا آدم از یکی بدش

می آد؟ چون اون خیلی بده؟ بد چی بود؟ خوب چی بود؟ کی بده؟ کی خوبه؟

چند سالمه؟ الآن چه سالیه؟ چقدر زندگی کردم؟ چقدر دیگه مونده؟ راستی

زندگی چی بود؟ من الآن کجای تاریخم؟ تاریخ چی بود؟ اینجا کجاست؟ اینا چی

می گن؟ اونا چی می گن؟ چرا همه با هم انقدر می جنگن؟ این جنگا سر چیه؟

اون کی بود؟ چه موقع اومد؟ چه موقع رفت؟ چرا اونجوری خندید؟ من تا حالا چقدر

خندیدم؟ من تا حالا چقدر همدلی کردم؟ من؟ من کی ام؟ چرا آرروم و قرار ندارم؟

مدام دارم دنبال چی می گردم؟ مگه چی گم کردم؟ چرا همه دارن دنبال یه

چیزی می گردن؟ گمشدمون کیه؟ گمشدمون چیه که همه مون همیشه داریم

دنبالش می گردیم؟ دنبال چی می گردیم؟ مگه چی گم کردیم؟ الآن چه سالیه؟

آرامش؟ م م م م آرامش چیه؟ من چه سالی به دنیا اومدم؟ الآن چه سالیه؟ من

چندمی ام؟ چکار کردم؟ الآن دارم چکار می کنم؟ من کجام؟ . . .

 

اول باید گم شد اگر طالب پیدا شدنید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:11  توسط میثم خدادادی | 

به راستی که وجود یک دشمن و یک مقصر تمام گناهان کبیره ٫

چه رضایت و تسکین غیر قابل انکاری برای وجدان است!

 

کارل گوستاو یونگ            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:27  توسط میثم خدادادی | 

 

چقدر زود  ٫ دیر می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:25  توسط میثم خدادادی | 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:34  توسط میثم خدادادی | 

پروانه ی من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است ،

 

نه می تواند پرواز کند ،

                                                                  نه بمیرد.

 

(دانته)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:30  توسط میثم خدادادی | 

 

شب بود. سرد بود. تاریک بود. و از همه بدتر او برایم ناز می‌کرد. خسته بودم. حوصله نداشتم. حوصله هیچ‌چیز و هیچ‌کس را نداشتم. می خواستم او را نوازش کنم. می‌خواستم او هم مرا نوازش کند ، ولی او برایم ناز می‌کرد. مشغول کار دیگری بود ، نمی‌دانم چه کار می‌کرد. خیلی هم آرام و با طمئنینه کارش را انجام می‌داد. دلم می‌خواست بفهمد که خسته‌ام. دلم می‌خواست بفهمد که حوصله ندارم. دلم می‌خواست همه چیز روبراه باشد. ولی او برایم ناز می‌کرد. من هم تصمیم گرفتم که بروم. گفتم: «می‌روم و دیگر هیچ وقت بر نمی‌گردم». گفت: «کجا؟». گفتم: «نمی‌دانم. اما آنقدر می‌روم تا بهترین را پیدا کنم». گفت : «بمان». گفتم : «من حوصله ندارم ، تازه خسته هم هستم ، آنوقت تو ناز می‌کنی؟!». گفت: «نرو». ولی دیگر دیر شده بود ، چون تصمیم خودم را گرفته بودم. او برای نرفتنم به تکاپو نیفتاد. همانطور آرام مشغول انجام کارش بود. گفتم: «اینجا آخر خط است ، دارم می‌روم». نگاهم کرد ، لبخندی زد و دوباره مشغول شد. انگار نه انگار که داشتم می‌رفتم. بی‌خیالِ بی‌خیال بود. هر لحظه‌ای که می‌گذشت برای رفتن مصمم‌تر می‌شدم. نمی‌دانم چرا ، اما واقعا حوصله نداشتم. این درست نیست که وقتی من حوصله ندارم و خیلی هم خسته‌ام ، او ناز کند. این رسمش نبود. اما خب ، دیگر شده بود. رفتم. رفتم تا بهترین را پیدا کنم. دوست داشتم بهترین من وقتی حوصله ندارم و خسته‌ام ، ناز نکند. آخر نمی‌شود که حوصله نداشت ، خسته هم بود و . . . جستجو را از همان حوالی آغاز کردم. همه کوه‌ها و دشت‌ها را گشتم. همه دریاها و اقیانوس‌ها را قطره به قطره نظاره کردم. همه شهرها و کشورها را هم. اما نیافتم. باز هم گشتم. تمام زمین را گشتم. حتا به آسمان رفتم و همه جای آن را نیز گشتم. آسمان خیلی بزرگ بود ، طوری که چند بار گم شدم ، ولی بهترین آنجا هم نبود. به دنیای نوشته‌ها رفتم. تا آن زمان سرزمینی به آن متنوعی ندیده بودم. آنجا مملو از اسطوره‌ها و ناجیان جهان بود ، مملو از اسیرانی بود که حتا از اسارت خود خبر نداشتند ، مملو از قوانین و شخصیت‌های عجیب و غریب بود ، مملو از انسان‌هایی بود که برای رسیدن به هدف‌هایشان همه زندگی خود را از دست داده بودند ، مملو از قانون‌شکنی و قانون‌شکنان بود ، مملو از فراق و مملو از وصال بود ، مملو از زمان‌ها و مکان‌های مختلف بود ، مملو از زشتی و زیبایی بود. آنجا مملو از بدترین‌ها و بهترین‌ها بود. ولی من هیچیک از آن بهترین‌ها را نمی‌خواستم ، چون من به دنبال بهترینِ یگانه بودم. من بهترینی را می‌خواستم که روزی بهترین دیگری پیدا نشود و جلوی او عرض اندام کند. بهترینی را می‌خواستم که همیشه بهترین بماند. سرگردان شده بودم. نمی‌دانستم چه کنم. خیلی گشته بودم. باید می‌یافتمش. باز هم به جستجوی خود ادامه دادم. محدوده جستجو را بزرگتر کردم و به سرزمین گسترده‌تری وارد شدم. وسیع و بی‌اندازه بود خلاقیت و فکر و تخیلم. خیلی گشتم. پر از بیراهه بود. کلافه شدم. اما آنجا هم پیدایش نکردم. دیگر جایی نمانده بود که بگردم. همه جا را گشته بودم. سرگردان و آواره‌ترین شده بودم. خسته و بی‌حوصله‌تر از همیشه. به فکر او افتادم. دلم برایش تنگ شده بود. دلم برای نازش هم تنگ شده بود. اشک از چشمانم جاری شد. برگشتم. خیره نگاهش کردم. او از جنس جهان‌هایی که گشته بودم نبود. هیچکدام از آن‌ها نمی‌توانستند او را در خود جای دهند. آرام نگاهم کرد و لبخندی زد. نگاه و لبخندش آشنا بود ، درست مثل همان نگاه و لبخندی که قبل از رفتن از او دیده بودم. او منتظرم بود. از همان اول می‌دانست که بر می‌گردم. این را از نگاه و لبخندش فهمیدم. به همین خاطر برای رفتنم بی‌تابی نکرد و جلویم را نگرفت. همانطور خیره نگاهش می‌کردم. صبح شده بود. تازه آن موقع بود که فهمیدم او  بهترین است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:9  توسط میثم خدادادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ خلاصه ای از برخی اندیشه های منه. از همدلی و درک شما، و از همه مهم تر از خواندن نظرات عمیق شما بسیار خوشحال خواهم شد.

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM